†¨¨°عــسـل...بــــاد °¨¨†


منزل
تماس
 

یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥

 

...

 

 
 

عسل.باد : ٩:۱٥ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٢٠ تیر ،۱۳۸٤

 

نابودی

 

نابودی...مرگ

اگه ميشد خاطرات رو استفراغ کرد و بالا آورد،...
اگه ميشد آرزوها رو کُشت يا زنده به گور کرد،...
اون وقت می تونستم کمر ِ زندگی رو خم کنم، بشکنم و صدای قشنگ ِ قِر ِچ ِ خورد شدن ِ استخوناش که از هر موزيکی آرامبخشتره رو به گوش ِ عالم برسونم!
اون وقت می تونستم بر گردن ِ تقدير با چکمه های نفرتی که به پای شکستم دارم با تموم ِ قدرت بکوبم، بکوبم، بکوبم، بشکنم، داغون کنم!
اون وقت می تونستم با خنده های خوشايند ِ شيطانی به چشمها و حالت ملتمسانه ی سرنوشت نگاه ِ بی رحمانه ای کنم و تُفی با طعم و بوی مشمئز کننده ی خطِ اول نثار ِ چهره ی کريهش کنم!
اون وقت می تونستم با خون ِ نجس و ناپاک ِ ريخته شده ی تولدهای اجباری تابلوی مرگ رو بــِکِشم و همه آدمها رو رنگ بزنم و هر کدومشونو جای پيامبر به خدا بفروشم! ميدونم که بهشون ايمان مياره!
اون وقت می تونستم بلندترين صدا و استوارترين قدمها رو مال خودم کنم...
با اين قدمها به مرتفع ترين نقطه ی کوه ِ غمهايی که دارم وايميستادم و با اون صدای بلند فرياد ميزدم:
... دنيا... تولد... زندگی... تقدير... سرنوشت... فلک... آدميزاد... پوچی... مرگ... ازتون متنفرم... متنفرم... متنفرم...
قهقهه ای ميزدم که عرش تا فرش به لرزه در بياد؛
لرزه ای که اجساد ِ تمام ِ مُرده ها رو از زير ِ خاک بيرون بکشه...
لرزه ای که جنون رو از زیر ِ به روی زمين هدايت کنه...
لرزه ای که فرشته ها رو از آسمون و بهشت ِ کذايی به پايين، همينجا، نازل کنه...
لرزه ای که خدا رو انگشت به دهن متعجب و خيره کنه...
لرزه ای که نگاه ِ همشون رو اجباراً به سمت ِ منه روانی ثابت کنه...
اون وقت باز با صدايی بلندتر وحشيانه فرياد ميزدم :
             همتون رو نابود ميکنم
                                                      نابود ميکنم
                                                                                       نابود ميکنم
با اوق زدن و بالا آوردن ِ همه خاطرات ِ حرومزاده ی گذشته و با شناسايی يکايکِ آرزوهای ناشريف و دفنشون در همه قبور ِ خالی شده ی زمين يکی يکيشون رو فنا و نيست ميکردم!
با خاک کردن ِ اولين آرزو در اولين قبر اولين چيزی ازش متنفرم نابود ميشد... تولد!
...
...
به آخرين قبر ِ خالی ِ دنيا می رسيدم، تنها آرزوی باقی مونده که عزيزترينشون بود رو با احترام کف ِ دستای لرزون و خاکيم ميگرفتم، اون رو با اشک ِ چشمام به روش ِ دين ِ باد غسل ميدادم و آروم آروم اون رو تو بستر ِ جديدش می خوابوندم و با همون دستا خاک رو به سر و صورت و بدنش می پاشيدم تا وقتی که ناپديد شه... به خاکش بوسه ميزدم و ميگفتم: شب ِ ابديت واسه هميشه به جهنم ته تغاريه ناکامم...
صدای نعره ای از آسمون ميشنيدم... سرمو بالا ميگرفتم و ميديدم... خدا...
آخرين مورد هم... نابود... نابود... نابود شد...
باد دستهای سرد ِ سکوتِ مرگبار رو تو دستاش گرفته... تو فضا می چرخن, می رقصن...
رو زمين زانو می زنم...
خودم موندم و... من!
اما سنگينی نگاهی رو پشت ِ سرم احساس می کنم...
اي لعنت بر پدر ِ بی پدرش... يکی مونده...
انتها!
با ناتوانی و ضعفی که بر تمام ِ وجودم حاکمه رومو به طرفش بر ميگردونم و وايميستم...
با لبخند دستامو از هم باز ميکنم و صداش ميزنم...
انگار توقع ِ همچين عکس العملی رو از من داشته... عاشقونه به سمت ِ من حرکت ميکنه...
ازش ميخوام اون هم با آغوشی باز منو تو بغلش بگيره و تا ميتونه فشارم بده اونقدر که اين نَفَس ِ لعنتی رو به آخر برسونه... و... می رسونه

11 تير 1384
ع.باد

♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀♀

پ.ن۱: و اما نوشی بدون ِ جوجه هاش {...}

پ.ن۲: برای دوستداران و طرفداران ِ استاد احمد شاملو، با صدای خودش {...}

پ.ن۳: شروين دلم برات تنگ شده... هر بار ميام تو وبلاگت بغض گلومو ميگيره و بی اختيار.../ يادته؟ شمال رفتنت... نق نقای مشروب! و.../ داستانات، نوشته هات، هميشه بوی مرگ و خودکشی ميداد... عاشق ِ هدايت بودی... بالاخره کار ِ خودتو کردی و به آغوش انتها رفتی و دعوتِ نابودی رو با دل و جون پذيرفتی... هنوز آرزو ميکنم رفتنت دروغ باشه... ولی اگرم واقعيته باز هم تو زنده ای... برای هميشه... دوستِ من... روحت شادِ شادِ شادِ شادِ شاد/ تا هميشه اين دو جملت يادم می مونه :

¤ تنها مرگ است که دروغ نمی گويد ¤

¤ همه از مرگ می ترسند، من از زندگی ِ سمج ِ خودم ¤

به ياد ِ تو عزيز:
 
 

عسل.باد : ٩:٥٤ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٤

 

صفحه ی ۷+تولد و عکس+ احمد شاملو

 

صفحه ی هفتم

در اعماق ِ وجودم قايقی دارم!
قايقی که تنها در جزر ِ دريای عشق ِ تو حرکت را به سوی مقصد ِ ساحل ِ داشتنت آغاز می کند...
نه!
از ياد نبرده ام که مدتهاست بين من و تو درياهای عشق و وصال خشکيده اند!
پس...
دل خوش نکن...
و...
نمی کنم!...

ع.باد

∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞

پ.ن۱: مموشم... داداش ناز و کوچولو و شیطون و آتیش پاره و دوست داشتنیم تولد دو سالگیت که ۱۶ تير بود آسمون آسمون، اقیانوس اقیانوس، بهشت بهشت مبارک باشه جيگرم... برات آرزوی زندگی ای سالم و شاد و با عزت ميکنم... (عکس صاحاب تولد)

∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞∞

تا دور دست ِ منظره، دشت است و باد و باد
مــن بـادگرد ِ دشتـــم و از دشـــت رانـــده ام
تا دوردستِ منظره، کوه اســت و برف و برف
مـــن برفــکاو ِ کوهـــم و از کـــوه مـــــانده ام

«احمد شاملو»

 
 

عسل.باد : ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ

 

دوشنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸٤

 

ص۵ و ص۶

 

صفحه ی ششم

رفتن ِ هميشگی ات از عالم ِ روياهايم به من غم ِ نبودت را آموخت؛
و غم نبودن ِ تو، به من رفتن ِ هميشگی ام را از عالم ِ روياهايم تعلیم کرد...

صفحه ی هفتم

چقدر کودنی...
هنگامی که با صدای بلند فرياد زدم: «احمق دوستت دارم»... همه مردانِ زمين -بغير از تو- سرشان را به سوی من چرخاندند!

۱۳۸۳
ع.باد

|-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-ـ-|

پ.ن: فدای سرت اگه گریونه چشمام...

 

 
 

عسل.باد : ٦:۳٢ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٤

 

صفحه ی پنجم+ :( :(

 

قبلنا از دفترم براتون گفته بودم و قرار شده بود تو هر آپديت دو، سه صفحش رو براتون بنويسم... تا صفحه ی ۴ بيشتر نرفتيم و بعد موضوع ِ آپديت ها تغيير کرد... ولی خب... از اين به بعد ادامش رو مينويسم...
صفحه های اول و دوم
صفحه های سوم و چهارم

صفحه ی پنجم:

همه صداها را سکوت بلعيده است؛
تنها او حکمفرماست...
اينجا غير از سکوت ِ مرگبار چيزی نيست؛
مانند ِ حجم ِ خفگی ِ فریادِ ديوارهای سنگی ِ قصری متروک...!
عنکبوت، بیصدا تار و پودهای تله را برای صیدِ منی که در نظرش از پشه ای کمترم به سرعت می تند...
من،
گوشه ای کز کرده،
همچنان خیره به او،
در دلم می خندم...
شاید به هدف ِ مسخره ی عنکبوت،
شاید به ضعف و غرور ِ پوشالی خود!

عسل.باد

≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥≤≥

پ.ن۱: حق دارم گريه کنم وقتی که ويروسی به نام دَدی هر چی فايل و موزيک و عکس و شعر و داستانی که دو سال جمع آوری کردم و روشون خیلی زحمت کشیدم و تقریبا تمام زندگی و ثروتم بودن رو در عرض دو دقيقه به باد بده و پاک کنه... حق دارم گريه کنم وقتی که دو تا از قشنگترين قالبهايی که برای اين وبلاگ و مخصوصا اين وبلاگ با دل و جوون تا صبح نشستم و طراحی کردم در عرض يه ثانيه جلو چشمم فوتينا... کامپيوتر هم افتاد يه گوشه! منم مهمون اتاق بعضيا شدم.../ ای لعنت به تو... لعنت... لعنت...

پ.ن۲: ياهو هم که نميدونم چه مرگشه خيلی وقته که هيچ آفلاينی رو نگه نميداره... يکی از دوستان گفت بعد از ۶ ساعت آف ميپره... چک کردم ديدم تو آيدی خواهرم آفلاينهای چند ماه پيش دست نخورده باقی موندن...! اينو هم اضافه کنم مسنجرش از ورژن قبلياس... جريان چيه؟ کسی ميدونه؟

مشکل ياهوم حل شد... بنا به توصيه ی داداش گلم محسن ياهو ورژن ۷ رو از اينجا دانلود کردم...

پ.ن۳: اعصابم به طرز وحشيانه ای خط خطيه...

ويرايش در تاريخ ۲۹ خرداد ۱۳۸۴: سلام... قبل از اينکه ويروسی شم چند نفر ازم قالب خواسته بودن و همونطور که بالا هم نوشتم قالب ها آماده بود اما همه چی پريد... من هم طرح وبلاگ خودم رو (قرمزه) ورداشتم تا هر کدومشون که خواستن بدم بهشون... لااقل اينجوری خيال من راحت ميشه... شاد باشيد

 
 

عسل.باد : ۸:٤۳ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ۱۱ خرداد ،۱۳۸٤

 

بشر عجيب است نقطه + بارونِ پ.ن!

 

خدايی اين بشر (آدما!) چقدر عجيب و خنده دارن...!

اونی که تو کويره خواب ِ جنگل ميبينه
اونی که تو جنگله خواب ِ کوير ميبينه
اونی که تو ايرانه از خارج ميگه و مينويسه
اونی که تو خارجه از ايران ميگه و مينويسه
اونی که سيره از گشنگی آواز ميخونه
اونی که گشنه س از سيری آواز ميخونه
اونی که بده از خوبی ميگه
اونی که خوبه از بدی ميگه
اونی که مريضه از سلامتی ميگه
اونی که سالمه از مريضی ميگه
اونی که هيچ کاره س خودشو همه کاره ميدونه
اونی که همه کاره س خودشو هيچ کاره ميدونه
اونی که هميشه بارون داره حسرت به دله آفتابه
اونی که هميشه آفتاب داره حسرت به دله بارونه
اونی که غصه داره ميخنده
اونی که غصه نداره گريه ميکنه
اونی که مدرسه ميره از دانشگاه ميگه
اونی که دانشگاه ميره از مدرسه ميگه
اونی که امروزو نداره از فردا ميگه
اونی که فردا رو نداره از ديروز ميگه
اونی که هميشه غم داره از شادی مينويسه
اونی که هميشه شادی داره از غم مينويسه
و...
احتمال ميدم با دو خط آخر خيلی بيشتر از قبلياش مخالف باشيد! آخه خودمم يه جورايی مخالفم! ولی خب نوشتمش چون در مورد بعضيا (!!!) صدق ميکنه...

ÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃ

پ.ن1: خدا رو تو خواب ديدم... با من حرف زد... گفت:...

پ.ن2: قول ميدم ديگه قالب عوض نکنم... مردونه ی مردونه با ريش سيبيل ِ پاخوندی!!! (البته اگه اعتباری داشته باشه، که...)

پ.ن3: قرمزيش چشمتو ميزنه؟! ميدونستم... عشقه ديگه... چه ميشه کرد!!! تحمل کن...

پ.ن۴: خوشحالم... چرا؟... به دو دليل... 1: بخاطر پ.ن1 که مهمترينه... 2: بخاطر اينکه ديگه زندگيم به سبک ِ خری زادي و خری زيدی و خری مُردی نيست (اگه بذارن)...

پ.ن۵: ليلا خانوميه مهربونم... دو بار واسه دو چيز مرسی... يکی آپديتت، يکی هم اسکلت

پ.ن۶: امير آقا واسه دو چيز مرسی... يکی آپديت، يکی هم آپديتها

پ.ن7: پ.ن1

پ.ن8: اوخ اوخ از چهار مطلب ِ قبلی تا حالا به کامنتا جواب ندادم! شرمنده روم سيا... تو فکر کن سرم شلوغ بوده... الان ميرم به همش جواب ميدم... ميدونم که ميدونی سخته و منو درک ميکنی... يعنی اينکه حدس ميزنم که حدس ميزنی اگه دير اومدم واسه چی بود... واسه اينکه سخته ديگه

پ.ن۹: ممکنه يه غيبت ِ صغری داشته باشم! چون - به قول مادر ِ گراميم - اَنتر نتم (!) نفسای آخرش رو داره ميکشه! ای وايه بيداد بازم فصل ِ چاپلوسی واسه بابا از راه رسيد :( اين هم مثل ِ بند ِ 8 خيلی سخته... سخت نيستا! حوصله ميخواد که من شرمنده کثير زياد!

پ.ن1۰: يک، دو، سه، پيکا بالا...

پ.ن1۱: کماکان پ.ن1

پ.ن1۲: تبريکجات ِ تولدم که يکم خرداد بود و گذشت رو با اصرار ِ فراوان از جانب ِ شما ممکنه پذيرا باشم!

 
 

عسل.باد : ٧:٥٦ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ٤ خرداد ،۱۳۸٤

 

۱۰ ثانيه...

 

 

۱۰ ثانيه تا انتها
پايونی بی سر و صدا
بی خبر از هر شب و روز
من و يه شمع نيمه سوز
يکی گذشت از ثانيه
۹ تای ديگه باقيه
ای کاش تو لحظه ای که رفت
می ديدمش يه بار ديگه
اون دور بود و تو حسرت ثانيه ها که می گذشت
ای کاش تو اين يه ثانيه بی بودنش نمی گذشت
ساعت ميگه ۲ ثانيه
۸ تای ديگه باقيه
يه عمر نشستم منتظر
کی ميگه اينا بازيه؟
کی ميگه اينا بازيه؟

فقير بودن جرم منه
عاشق بودن تنها گناه
يه عمری چشم به در بودم
اين آخرا هم چشم به راه
ساعت بازم بهم ميگه
۳ ثانيه رفته ديگه
خبر داری چه زود گذشت؟
مونده فقط ۷ ثانيه
هی با خودم گفتم مياد
اميدتو نده به باد
داد ميزدم پس کی مياد
کسی جوابمو نداد
کسی جوابمو نداد

من موندم و ۲ ثانيه
ازم فقط اين باقيه
ثانيه پشت سر هم رفتن تا ۶ و ۷ و ۸
لحظه تو گوشم داد ميزد
۸ ثانيه ازت گذشت
من موندم و ۲ ثانيه
ازم فقط اين باقيه
هنوز نشستم منتظر
چشم اميدم ساقيه
وای ای خانوم بعد سحر
واسش ببر تو اين خبر
بگو که من تا آخرش
خيره بوده چشمام به در

ثانيه ی نهم که رفت
مونده فقط يه ثانيه
سرت سلامت نازنين
از من يه لحظه باقيه
قسمت نشد ببينمت
شايد که لايق نبودم
منتظرت بودم يه وقت نگی که عاشق نبودم

ثانيه ی ۱۰ گل ياس
راحت شدم ديگه خلاص
آزاد شدم بيام پيشت
بی واهمه بی هيچ هراس
قشنگترين ثانيه ها اين ۱۰ تا بود که زود گذشت
رويای شيرين بود و هست چون با خيال تو گذشت
چون با خيال تو گذشت

پ.ن: ديگه نداريم!!!...

 
 

عسل.باد : ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ

 

جمعه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

خياله با تو بودن

 

«خياله با تو بودن»

من مثه زميـن ِ خشـکـم، تَرَکِ سطح ِ بيابون
تو لـطافـتِ يه برگـی زير ِ قـــطـره های بارون
من همون حـسِّ غريبم مثه جون سپردنِ تن
تو تـولـد يه عشـقــی، نـفـس ِ دوبـاره ی من
من مثه ستاره ای که تاريـک و دوره و پنهون
تو همون ماه ِ منير ِ شبـای عـاشـق ِ مجنون
من مثه مسـافـر ِ غـم، تـــک و تنهـا و غريـبم
مثه عيسـای خـداونـد بـی گـناه روی صليبم
کــاش مــيــشــــد مــن بـــا تـــو مـــا شــــم
از اســـــارتــــهـــــــــا رهــــــــــــا شــــــــــم
بــــا تـــــو آغـــــــوشـــــت کــــــشــــيــــــدن
غـــصــــه هــــــــا بــــــــــــاد و هـــوا شـــــن
کــــــــــاش مــيـــــشـــــد تــــورو بــبـــيــنــم
نـــــــــــفـــــــــس ِ تــــــــازه بــــــگـــــيــــــرم
هـــمـــه عــــمــــــــر رو پـــــــــات بـــــــــريزم
واســــــــــــــه بـــــودنــــــــــت بــــمـــــــيــرم
مــيــدونم فـقـط خيــاله با تو هــمــصدا بمونم
بـاز دارم رويــا می بافم، اخم نکن تو مـهربونم

عسل.باد
چهارشنبه - ۲۸/۰۲/۱۳۸۴
ساعت ۱:۳۰ شب

 

 
 

عسل.باد : ٩:٠٠ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٤

 

خودسانسوری... خودسانسوری... خودسانسوری

 

گريه ی جانم را نميشنوی
چرا که دهانم به خنده گشوده است

لنگستون هيوز

_.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._

امان از موقعی که آدم سعی کنه سر خودش کلاه بذاره
امان از موقعی که آدم سعی کنه خودشو گول بزنه
امان از موقعی که آدم سعی کنه خودشو بی رحمانه فريب بده...
واي که چقد...
من پستم
پستم
اينقد پست که سرسختانه سعی بر فريب دادن خودم ميکنم ولی نميخوام باور و قبول کنم که هيچ فايده ای نداره
و تو...
تو اينقدر پستی که باعث شدی من به اين روز بيفتم و خودمو گول بزنم...
تو...
تو از منی که اينقدر پستم پست تری ولی...نه... باز من پست ترينم
چقدر بده که نميتونم فريب حرفای قشنگ و مثلا منطقی خودمو بخورم...
لعنت بر تو... تويی که درون وجودم به دروغهايی که بخودم ميگم دهن کجی ميکنی و ميگی: هه! خر خودتی...
دِ حرومزاده بذار...
بذار اين دروغارو باور کنم...
خــــــــــــــــــــــــدا...
التماس...
التماست ميکنم...
اين قدرت و اجازه رو بهم بده که دروغامو باور کنم...
خــــــــــــــــــــــــــدايــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا


_.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._.·`·._

پ.ن : باز خود سانسوری...
باز حرف خوری...
بايد به زورم که شده استفراغ بالا اومده تو دهنمو قورت بدم
متنفرم
متنفرم
مـــــــــتـــــــــنـــــــــفــــــــــرم

 
 

عسل.باد : ٧:٤٢ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤

 

سرطان ِ پوچی

 

پيامبر اسلام يک ايرانی بوده... چه جوری؟... اينجا رو کليک کن تا بفهمی

ÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃ

«سرطان ِ پوچی»

به زمين آمدنم بهر ِ چه بود
                                نميدانم...
دلتنگ، خسته، سر بر زانو
                                  گريانم...
نه، نه، سرود ِ ماندن، نفس کشيدن، اميدواری
                                                           نمی خوانم
                                                                      نمی توانم...
شعله های غم سر می کشد از 
                                          سراسر ِ جانم
                                                            از زبانم...
از درک ِ خود، تقدیر، عشق، آينده، خدا
                                                 ناتوانم...
                                                           گويی در قفس، درون ِ زندانم...
از آنچه گذشته، ميگذرد، خواهد گذشت
                                                  نالانم...
ما مترسک های نيمه جان،
                             نا اميد،
                                 با چشمان ِ باز، 
                                             نگاهِ خيره، 
                                                     بی فروغ، 
                                                          گنگ و مبهم
                                                                چه ميگوييم؟
                                                                       چه ميخواهيم؟
                                                                                    نميدانم!
                                                                                        متعجب، حيرانم...
                شايد من نادانم
                                         که چرای ِ آمدن، بودن، زيستن و رفتن را نميدانم...
خدا را نميشناسم
                       گيج، مبهوت، سرگردانم...
در دوزخ ِ افکار ِاهريمن پسند خويش کماکان
                                                       سوزانم...
جای ِ خون؛ شک، ترديد، بدبينی جاريست
                                                     در شريانم...
با شيطان معامله بود
                            آری
                                فروختم دین و ايمانم...
نه بيمار نيستم
                     تنها
                            مبتلا به سرطانم...
غدد ِ گناه
             تومور ِ بدخيم ِ پوچی
                                       ريشه کرده در تمام ِ جانم

عسل
دوشنبه -  ۲۹ فروردين ۱۳۸۴
ساعت ۰۴:۱۳ صبح

ÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃ

ويرايش شده در تاريخ پنجشنبه ۱ ارديبهشت ۱۳۸۴: بعضی دوستان از رنگ وبلاگ اعتراض کردن و گفتن قالب رو عوض کنم... بقيه نظرشون چيه؟...

ÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃÄÃ

باز هم ويرايش در تاريخ يکشنبه ۴ ارديبهشت ۱۳۸۴: خب قالب ِ قبلی رو (سياه و قرمز بود) ورداشتم تا چشمای نازنينتون اذيت نشه... به جاش قالبی که ميبينيد رو گذاشتم (بابا من پدرم در مياد تا يه قالب بسازم از ۱ شب تا ۵ صبح طول ميکشه، اينقد ايرادای بنی اسرائيلی نگيريد و گرنه بهتون گير ميدماااااااااااااااااااا)... در مورد اسم ِ وبلاگم هم بايد بگم که: به هيچ عنوان نميتونم بيخيال ِ بارون و بارانی بودن شم و اسم و ياد قشنگش رو تو همون وبلاگ ِ قبلی جا بذارم... پس دوباره بارش ِ باران شروع شد... قبلا زير ِ بارون بودم، حالا دختر ِ بارون شدم... وقتی ياد باران۱۳۶۲ اين دوست ِ خوب و مهربون ميفتم و جمله آخريو ميخونم خندم ميگيره... خودم ميدونم فکرم منحرفه! نميخواد بگی! :)) ... همين ديگه... مخلصيم...

  

نظرات شما

 
 

عسل.باد : ۸:٤٦ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٤

 

پيامبر ِ اسلام يک ايرانی بوده است...!

 

خوب همونطور كه می دونيم تمدن ِ ما ايرانيان از زمان ِ مادها ثبت شده...
مادها سرچشمه ی زندگی و زايش و رزق و روزی رو از "هور" يا "خورشيد" میدونستن، اونها به نحوه ی خوب زيستن بسيار آگاه بودن، به اين خاطر عمرشون زياد بود و اگر مرگي در سن ِِ كم اتفاق میفتاد به علت ِ حوادثی از قبيل ِ پرت شدن از ارتفاع، حمله  ی جانوران و يا مسموميت بود.
از اين رو جمعيت ِ مادها رو به فزونی رفت و زمين برای زراعت و دامپروري در سرزمين ِ ماد كاهش یافت. پس گروهی از اونها به سرزمينی نزديك ِ مادها مهاجرت کردند و آنرا "پارس" ناميدند، "پار" در زبان مادی به معنی "نزديك" است. چون پارس ها هم روش ِ زندگی رو از مادها یاد گرفته بودن به خوبی با اوضاع وفق پيدا كردند و همان اتفاق ِ قبلی برای آنها افتاد، يعنی گروهی مجبور به مهاجرت شدند.
اين بار اين گروه به سوی خراسان ِ كنونی مهاجرت كردند، جايی دورتر از مادها و پارس ها، از اين رو آنها را "پارت" ناميدند، "پارت" به زبان مادی يعنی "دور"، امروزه هم در زبان فارسی از كلمه ی "پرت" كه مشتق ِ همان پارته استفاده ميشه و يا حتی در زبان انگليسی كلمه part به معنی "جدا" نيز از همين واژه گرفته شده است.
همونطور که بالا گفتیم ايرانيان ِ باستان مظهر ِ رزق و روزی و كلا زندگی رو "خورشيد" میدونستن، از اين رو هر صبح هنگام ِ طلوع ِ خورشيد به سرور می پرداختن. اولين ايرانيانی كه اين جشن را شروع می كردند شرقی ترين ِ آنها یعنی پارتی ها بودند آنان اول و قبل از همه طلوع ِ خورشيد را نظاره می كردند و جشن می گرفتند بخاطر ِ همین امروزه در سراسر ِ دنيا به جشن و پايكوبی "پارتی" می گن.
خوب ايرانيان به زندگی ِ رو به رشد خود ادامه می دادند و افزایش ِ جمعيت باعث می شد كه زمين های حاصلخيز ِ كشاورزی و همچنين مراتع برای دامپروری برای همگان نباشه.
در زمان ِ پادشاهی كورش كبير او تصميم ميگيره كه برای رفع ِ اين مشكل، قوم هايی از سرزمين خودش رو به سرزمين هايی كه هنوز آباد نشدن بفرسته... اين كارش دو هدف داشت:
1- گسترش ِ منابع ِ درآمدی ِ مردم
 2- آباد كردن ساير ِ نقاط
از اين رو گروهی از مردم ِ "گيلان و سقز ِ امروزی" را روانه ی غرب كرد، جايی كه در حال ِ حاضر به آن "اروپا" ميگيم... آنها در سرزمينی اقامت كردند كه امروزه "فرانسه" ناميده ميشه و لغت ِ فرانسه در اصل "فرا +آن+سو" به معنی ِ "بسيار دور" بوده.  نژاد ِ فرانسوی ها "آنگولا ساكسون" كه مشتق گيلان و سقز ِ خودمونه می باشد.
در زمان ِ مادها وقتی می خواستن چيزی رو نسبت بدن به حرف ِ يكی مونده به آخر حرف ِ (ى) اضافه می كردن، مثلا ما الان (ى) نسبت رو به آخر ِ كلمه اضافه می كنيم... به عنوان مثال: به افرادي كه از پارت بودند ميگيم پارتی، ولی در زمان ِ مادها به اونها می گفتند "پاريت"...
خوب اون قومی هم كه به فرانسه رفته بودند، چون پارسی بودند، اسم ِ شهری رو كه ساختند "پاريس" گذاشتن که همين پاريس فعلی ِخودمونه... امروزه بین ِ زندگی ِ روستاهای جنوب ِ فرانسه و زندگی ِ گيلانيهای ما شباهت ِ زیادی وجود داره و از همه مهمتر لهجه ی بسيار مشابهی دارند.
البته كار به اينجا ختم نميشه، شهر ِ مادريد در زبان مادی به معني ِ محل ِ عبور ِ مادها يا راه ِ مادها بود چرا كه دلايل ِ زيادی مبنی بر اين هست كه ايرانيان اولين كسانی هستند كه به قاره ی آمريكا می رفتند و برای رسيدن به آنجا تا ساحل ِ غربی ِ كشور ِ پرتغال ِ كنونی رو از راه ِ زمين طی می كردند كه در ميان راه از شهر ِ مادريد نيز می گذشتند... يا شهر ِ وين پايتخت ِ اتريش كه خود ِ آنها آن را "وين" (بر وزن بيم) تلفظ می كنند از ريشه ی لغت مادی يا فارسی ِ اوين گرفته شده.
كوروش كبير می خواست سرزمينهايی رو كه در جنوب ِ خليج فارس هم وجود داشت آباد كنه ولی چون اونجا دارای آب و هوای مساعدی برای زراعت نبود و هر كسی راضی به سكونت در اون مناطق نمی شد مجبور شد كه از قوم ِ خودش براي زندگی و متمدن كردن ِ اونجا بفرسته، اگرچه آب و هوای اون موقع ِ سرزمين ِ عربستان بسيار بسيار بهتر از الان بود، ولی با ايران ِ كنونی قابل مقايسه نبود..
خوب همون طور كه گفتيم در زبان مادها (ي) نسبيت رو به حرف ِ قبل از آخر می دادند، بنابراين قومی كه از "كوروش" بودند خود را "كوريش" خواندند.
در زبان ِ عربي بسياری از كلمات كه حرف ِ كاف داشتند تبديل به قاف می شدند، مانند كورس كه بعدها به قرص و يا كهرود كه امروزه قهرود تبدیل شده.
با اين روال نام قوم "كوريش" به "قريش" تبديل شد.
شما با مطالعه ی تاريخ ِ عرب يا حتی اسلام، به تفاوتهای زياد بين قبيله ی قريش با ساير قبيله های عرب پی خواهيد برد. از جمله اينكه با سواد بودند و دخترانشون رو زنده به گور نمی كردند.

این مطلب ِ جالب رو آقای پشگول عزیز فرستاده بودن... نام ِ کتاب و مؤلف رو ازش میپرسم و به آخر ِ همین مطلب اضافه میکنم...

 
 

عسل.باد : ۸:۱٦ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٤

 

جابجايی ساده+نفرين شدگان

 

يه جابجايی ساده زمين تا آسمون تفاوت معنايی بوجود آورده :

چون خوشگلی دوستت دارم
خوشگلی چون دوستت دارم

صادق باش و بگو عشق تو از کدوماشه؟! خالی نبد!!!

bhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhhb

و اما :

«نفرين شدگان»

ما،
 همگی،
            از،
               نفرين شدگانيم...
                                    بيهوده،
                                            تلاش،
                                                   مکن...
                                                         بيهوده، 
                                                                 اميد،
                                                                        مبخش...
                                                               محکوم، 
                                                   به زندگی،
                                       در روياها...
                                مجبور،
                     به زيستن،
      در خياليم...
ما، 
    همگی، 
              از،
                نفرين شدگانيم...
                                     زاده ی،
                                             تخيل...
                                                     اميدوار،
                                                             به هيچ...
                                                                       پوچيم،
                                                                              لا اباليم!...
                                                                       ما، 
                                                             همگی،
                                                           از، 
                                     نفرين شدگانيم...
                  چشم باز کن،
           ببين،
   من،
          تو،
               ما،
                    چه ميکنيم،
                                 کجا ميرويم،
                                                در چه حاليم...
                                                                  باور کن، 
                                                                             ما،
                                                                                تيره بختان،
                                                                                               همان،
                                                                                                       نفرين شدگانيم...

عسل
۲۹ اسفند ۱۳۸۳
۰۶:۱۴  صبح 

تعداد نفرين شدگان!!!

 
 

عسل.باد : ٧:٤٢ ‎ب.ظ

 

چهارشنبه ۱٢ اسفند ،۱۳۸۳

 

دو سياره ی جديد + شعر

 

چند ماه پيش تو يه مجله خوندم كه طبق گزارشی از ناسا نوشته شده بود: دو سيّاره نزديكِ كره ی زمين و خارج از منظومه ی شمسی ديده شدن كه از نظر ِ آب و هوا خيلی به زمين شباهت دارن. اين دو سيّاره كاملا با سيّاره های ديگری كه خارج از منظومه ی شمسی كشف شده بود تفاوت دارن. اگه اشتباه نکنم فاصلشون با زمين به ترتيب ۲۰  و ۴۰ سالِ نوريه!
خيلی باحاله اگه طوری بشه كه هر قارّه رو يه سيّاره قرار بگيره !
كره ی زمين مال قارّه ی آمريكا
يكی از اون كره ها مال آسيا
يكي هم واسه اروپايی ها...
بعدشم جنگهای فضايی شروع ميشه

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

فراموشم نخواهی کرد
می دانم
کسی همچون مرا هرگز نخواهی يافت
می دانم
کسی را که تو را تنها برای آنچه بودی
دوستت می داشت
کسی را که تو را
بی قيد و قانون دوستت ميداشت
و
می دانم
که آهنگِ طپش های دلم را
در دلی ديگر
نه... هرگز! در دلی ديگر... نخواهی يافت!

؟؟؟

¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤¤

پ.ن: جا داره از دوست خوب و مهربونم معين بابت دات تی کی تشکر کنم... ممنون گل قشنگم

نظردونی

 
 

عسل.باد : ٦:٤۱ ‎ب.ظ

 

سه‌شنبه ۱۳ بهمن ،۱۳۸۳

 

دفتر ِ من... صفحه ی سوم و چهارم+شعر

 

صفحه ی سوم
دلم برايت تنگ می شود...
برای تمام زيبايی هايی که روزی،
فارغ از غم و لبريز از شادی، در آنها غوطه ور بودم...
همانهايی که مانند خورشيد غروب کردند و
ديگر هرگز طلوع ِ مجددشان را نديدم...


صفحه ی چهارم
پيش از در دام ِ عشق ِ تو افتادن فکر می کردم که هستی از هر چيزی وسيع تر و بزرگ تر است;
اما...
 نبود...
زيرا، جهان ِ هستی، هنگامی که با تو بودم، براي حجم ِ شادی ِ من بسيار تنگ بود.
زيرا، اين دنيای به ظاهر بزرگ، برای حجم ِ اندوه من، هنگامی که رفتی، بسيار کوچک بود...

ادامه دارد...

ιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιιι

« قبله »
تو واسه اين تن ِ خستم مثل ِ جون ِ تازه هستی
مـثل ِ اشعــار ِ غــزل ها نــاب و پُـر آوازه  هستی
بــهتـــرين مـرهـم ِ دردی بــرای دل ِ شــکـــســته
آخــريــن امـيــد ِ مــوندن پشت ِ ميله های بـسته
تـــو عزيزی، بهتـــرينی، مثـــل ِ رويا پــاک و ساده
مثــل ِ عـاشـقــی کـه دل رو دســت ِ آرزوهـا داده
مــهــربون مثـــل ِ پـرنده، تو لطيـــفی مثـل ِ بارون
ســر پناه ِ امــن ِ موندن بـرای گنجـشــک ِ محزون
عاشقـم عاشــق ِ چشمات، طنيـن داغ ِ نفسهات
عاشـق ِ سـوزش ِ بـوسـه هـای آتـشيـن ِ لبهــات
اگـه داشتـه باشمـت من واسـه ی باقـی ِ عمـرم
عابدی عاشقـترينم رو به چشمــات ميشــه مُهرم
عسل
(۰۸/۰۱/۲۰۰۵)

کامنت

 
 

عسل.باد : ٦:۳٧ ‎ب.ظ

 

دوشنبه ٥ بهمن ،۱۳۸۳

 

دفتر ِ من... صفحه ی اول و دوم

 

يه دفترچه پُر از خط خطی و نوشته های قروقاطی دارم... دفترچه ای که نه زير ِ بالش قايمش ميکنم و نه تو کيف ِ رمزدار ميذارم و در رو روش قفل ميکنم. اين دفترچه خياليه! از اوناس که هر عاشق دلشکسته ای احتمالا يه دونشو داره... حالا که خودم هم يکيشو دارم معنيش اين نيست که منم عاشق دلشکسته باشم!... شايد يه خطش، يه جملش، يه حرفش، حرف ِ دل ِ يه عاشق غمگينی که در حال ِ خوندنه باشه... هميشه برای هر کدوممون خيلی خوشايند بوده که ببينيم يکی هست احساسمون رو بفهمه... نوشته های اين دفترچه رو مرتب کردم و از اين به بعد تو هر آپديت يکی دو صفحه ش رو براتون می نويسم. نترسيد زياد نيست... تقديمش ميکنم به همونايی که اون بالا گفتم...:

صفحه ی اول
چه بی رحم و خودخواه می شدی
هنگامی که چشم می گشودم
و روی کره ی خاکی جز تو کسی را نمی ديدم...
چه بی رحم و خودخواه می شدی
هنگامی که چشم می بستم
و در تاريکی ِ صحرای ِ ديده ام کسی و چيزی جز تو باقی نمی ماند...


صفحه ی دوم
وقتی به خود بازميگردم;
با تصميمی قطعی بليط ِ خيال می گيرم
و به شهر ِ ديروز سفر می کنم...
در پيچ و خم ِ کوچه خيابان های خلوت ِ خاطرات می چرخم
و در بين ديوارهای بلند و خيس ِ آن بدنبال بويی از گذشته ها می گردم...
وه که شهر ِ ديروز چه زيباست
شهزاده ی من! جای تو خالی...

ادامه دارد...

حرفهای شما

 
 

عسل.باد : ٥:۳٥ ‎ب.ظ

 

یکشنبه ٢٧ دی ،۱۳۸۳

 

حسِّ اشتباه

 

>>بعضی از احساس ها رو بايد قبل از اينکه به قتل برسوننت بُکُشی<<

(1)
در مسير ِ زندگی
قطار ِ عمر در ايستگاه های زيادی توقّف ميکند
با افراد گوناگون رو به رو می شويم
با دلهايشان دست ِ دوستی می دهيم
و بر چشمان ِ سرشار از ناگفته ی آنها لبخندی از روی مهر می زنيم
و با دلسوزی به يکايک ِ قصه های دردمند ِ زندگيشان گوش فرا می دهيم...

(2)
با آنها طعم ِ آغاز را می چشيم
آغاز ِ شادی
آغاز ِ رويا
آغاز ِ عشق
آغاز ِ تعصّب و غيرت!
آغاز ِ خيلی چيزها...
چيزهايی با طعم ِ شيرين ِ عسل
و چيزهای ديگری با طعم ِ تلخ ِ زهر...

(3)
با آنها
وارد ِ حالتی سراسر خوابهای زيبا و بی انتها می شويم
حالتی شبيه به هيجان
حالتی شبيه به هذيان ِ عاشقانه
تصّور می کنيم تمام ِ بديها کره ی زمين را تا ابد ترک کرده اند
و زمين ِ خوب، مملو از رويا، تنها از آنِ ما شده است
با آنها و خيالشان رو به عالم ِ بی انتهای آرزوهای طلايی پيش ميرويم...

(4)
و ناگهان... بيدار می شويم!
فرياد ِ بلند و گوش خراشی حقيقی، همراه با سيلی ِ محکم و بی رحمی بر صورت ِ روياها ما را وحشت زده بيدار ميکند...
خوابهای طلايی، روياهای صورتی و خيالهای نقره ای ناگهان خودبخود متوقف ميشوند...
آنگاه حجم ِ حيرت به وسعت ِ زمين، و ميزان ِ ترس به اندازه ی حيرت می شود...

(5)
در آن هنگام
به هوش می آييم...
به خود و به حقيقتی که مدتها از آن گريزان بوديم باز می گرديم...
حقيقتی که با صدای بلند و رسايش سرود ِ به انتها رسيدن ِ آرزوها را سر ميدهد...
سرودی که توقّف ِ نبض ِ زيبايی و مرگ ِ شادی را با قهقه ی شکست و بی رحمی ِ تمام فرياد ميزند...

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

کی ميخوايم ياد بگيريم که موقع ِ بدنيا اومدن ِ اتفاق ِ جديد، خوشحالی و اميدی بيشتر از اندازه ای که لازم هست بوجود نياريم؟
کي ميخوايم ياد بگيريم که هنگام ِ خداحافظی با آرزوها در حينی که داريم براش دست تکون ميديم لبخند بزنيم؟

با عرض پوزش از اون دسته احساسات ِ زيبامون که اشتباه هستن بايد بگم که گاهی وقتا مجبوريم اين احساسها رو با همه قشنگی هاش بُکُشيم چون اگه اينکار رو نکنيم اونها ما رو ميکُشَن و از بين ميبرن... ميدونم اين اوج ِ خودخواهيه... اما گفتم که >>> مجبوريم...!

≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈≈

روزها و ساعات و لحظه های خيلی خيلی بدی رو دارم به سختی ِ جون دادن ميگذرونم... برای بارش ِ آرامش و تابش ِ اميد بر دلم محتاج ِ دعاتون هستم...

شاد باشيد

پيامهاى ديگران

 
 

عسل.باد : ٦:٤٩ ‎ب.ظ

 

 
عسل.باد



نویسندگان
عسل.باد


آرشیو وبلاگ
۱۳۸٥/٦/۱۱
۱۳۸٤/٤/۱۸
۱۳۸٤/۳/٢۸
۱۳۸٤/۳/٢۱
۱۳۸٤/۳/٧
۱۳۸٤/٢/۳۱
۱۳۸٤/٢/٢٤
۱۳۸٤/۱/٢٧
۱۳۸٤/۱/٢٠
۱۳۸۳/۱٢/۸
۱۳۸۳/۱۱/۱٠
۱۳۸۳/۱۱/۳
۱۳۸۳/۱٠/٢٦

لینک دوستان
  وبلاگ فارسی
قالب وبلاگ
اخبار جهان
اخبار فاوا
تالارهاي گفتگو
خرید اینترنتی

خروجی وبلاگ
feed

پشتيباني
وبلاگ فارسی

 
[ منزل | قديما | تماس ]